معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - نیایش - پورنجاتی مصطفی
نیایش
پورنجاتی مصطفی
یکبار وسط خیابان دیدمش. وقتی ماشینها برای زودتر رد شدن از چراغ راهنما، از هم سبقت میگرفتند. که به کجا برسند؟ نزدیک ظهر بود. باد، سرشاخهها را میجنباند، و من در فکر چِکم بودم که قرار بود تا صبح برگشت بخورد. برای رفتن، از هر طرف که اراده میکردم راه بود. فراتر از چهار جهت اصلی؛ حتی کوچههای فرعی و زاویههای انحرافی. اما پایم بر زمین سفت شده بود. باد، موهایم را میبُرد. از میانهی باد و سرشاخههای حیران، نگاهم سُر خورد به فراز برجهای بلند؛ بالاتر از آنتنهای مخابراتی. چشمم به ابرها افتاد که در تور باد، گیر کرده بودند و این سو و آن سو میشدند. حوالی همانجاها بود که انگار دیده باشمش. گفتم: «یادت نمیکنم، درست. انجام وظیفه نمیکنم، درست؛ ولی میدانم تو بزرگتر از این حرفهایی! وقت مشکلات، از ایمان بندهات نمیپرسی. کافی است سرانگشتی بچرخانی تا گرههای افتاده به کارم باز شود.»
کسی پیدا نبود. باد، ابرها را پیچانده بود به بلندای برجها. و من، از انتهای اندوه، فقط روزنهای میدیدم که به سمت خدایم باز شده بود.